گمشدگان

همون نزدیکی ها کنار دوستام ایستادم. نمی شد نگاش کنم. می ترسیدم ببینه. راه افتاد سمت دیگه ی راهرو. وقتی از جلوی من می گذشت روشو کرد یه طرف دیگه و رد شد. انگار رو در و دیوار دنبال چیزی می گشت. نمی دونم چرا احساس کردم از روی عمد این کارو کرد!!

رفت پیش دوستاش ایستاد و شروع کرد صحبت کردن. بازم پشتش به من بود. منم راحت نگاش می کردم.

یکی از پسرای همکلاسی اومد پیشمو شروع کرد صحبت کردن. ساناز که از راه رسید رفتم پیشش.

- وااای نمی دونی چقد خوابم میاد زینب. به زور از خواب بیدار شدم اومدم.

- بعد از عمری اومدی دانشگاه حالا خوابت میاد؟

 

ساناز هی تعریف می کرد و منم حواسم به سعید بود که در نره!

- راستی ساناز اوناهاش. اونجا ایستاده.

- کووو؟ پس چرا زودتر نگفتی؟ من هنوز ندیدمش.

- اوناهاش. اون کت قهوه ایه.

- اینه؟ من تا حالا ندیده بودمش!

- مگه میشه؟!

- آره خب از بس بچه مثبته متوجه ش نشده بودم!

 

همین طور که سعید رو زیر نظر داشتم متوجه شدم دست چپش پانسمان شده! ترسیدم. خیلی دلم می خواس بدونم چش شده اما بی مقدمه نمی تونستم جلو برم!

بالاخره ساناز هم سعید رو دید بعدم رفتیم سر کلاس. ساعت 11:30 بود که کلاسمون تعطیل شد. دیگه کلاس نداشتم تا ساعت 2 که اینترنت داشتم. 

یه پسره تو کلاس ما هست که همش توی جمع دختراست! یه آدم سمج و فضول که گوشاشو تیز می کنه ببینه دخترا چی می گن تا اونم مثه خاک انداز خودشو بندازه وسط! همه از دستش فرارین. آخه حرفاش تمومی نداره.

اومد پیش منو گفت:

- می دونستید امتحان میان ترم اینترنت رو لغو کردن؟

- آره شنیدم قراره لغو بشه. اما استاد گفته اگه یه نفرم مخالف پیدا بشه امتحان رو می گیره.

 

از جام بلند شدم رفتم بیرون. اونم اومد دنبالم و گفت:

- بهتره که امتحان رو بگیره وگرنه واسه پایان ترم زیاد می شه. اگه امتحان بگیره این قسمتو حذف می کنه.

برنامه امتحانیشو آورد بیرون.

- ببینید. من همه امتحانام نزدیک به هم هست. نگاه کن نگاه کن!

 

خلاصه تک تک تاریخای امتحانیشو واسم خوند. انگار بار اولشه اومده دانشگاه. خواستم بگم بابا ما توی 2 روز 3 تا درس تخصصی رو امتحان دادیم اونوقت تو شور امتحانای یکی در میونت رو می زنی؟

پله های ردیف اول رو طی کردیم که دیدم لیلا و مریم (همون دوستانی که هفته پیش با هم رفتیم پارک) صدام زدن.

لیلا- زینب امروزم با ما میای ناهار بریم بیرون؟

(حالا این پسره ی پررو هم کنارم ایستاده بود و به حرفامون گوش می داد!)

- آره میام

ساناز- نخیر قرار بود بریم توی نمازخونه بخوابیم!

- برو بابا. من نمی خوام بخوابم. تو هم باید با ما بیای.

لیلا- کی بریم؟

- شما کی می خواین برین؟

مریم- همین الان

- باشه بریم.

 

حین حرف زدن با نگاهامون اشاره می کردیم به پسره. اصلا به روی خودشم نمیاورد که مزاحمه!

راهمو گرفتم برم که باز دنبالم اومد!

- به هر حال من می گم امتحان بگیره بهتره.

- آره امتحان بگیره بهتره. خدافظ

 

از دستش فرار کردمو به امید یه سوژه ی جدید با بچه ها رفتیم واسه ناهار. سمیه هم قرار بود بعدش بیاد. توی پارک نشستیم ناهارمونو خوردیم.

ساعت 1 بود که سمیه ازم خواست باهاش برم توی غرفه هایی که جلوی پارک زده بودن یه گشتی بزنیم. بچه ها موندن توی پارک و من و اون رفتیم سمت غرفه ها. وقتی رسیدیم اونجا اکثرشون تعطیل بود. از بین غرفه هایی که باز بودن غرفه ای رو که آلو ترش و زغال لخته و این چیزا می فروخت رو انتخاب کردیم. دهنمون آب افتاده بود. از 2نمونه ش رو خریدیم و رفتیم پیش بچه ها. اونا داشتن از پارک میومدن بیرون. دیگه وقتی نبود واسه خوردن. زنگ زدیم آژانس.

منم همش با کنایه به لیلا گوش زد می کردم که از جاش تکون نخوره و وقتی از پل رد می شه حواسشو جمع کنه که دوباره نخوره زمین. اونم کلی می خندید. 

تعدادمون 5 نفر بود. داشتم به این فکر می کردم که چطوری توی پراید جا می شیم. آخه 2 نفرمون چاق بودن.

آژانس که رسید سمیه و ساناز که چاق بودن عقب نشستن و مریم هم کنارشون نشست. به من و لیلا هم گفتن شما لاغرید جلو بشینید.

اول لیلا رفت نشست. من که نشستم دیگه در ماشین بسته نمی شد! به زحمت بستمش.

 

لیلا- زینب اونور تر بشین من نشستم رو دنده!

- بخدا نمی تونم تکون بخورم!

هنوز ماشین حرکت نکرده بود که باز خنده های ما شروع شد. مریم و سمیه و ساناز روده بر شده بودن.

مریم- اینم از سوژه ی امروزمون!

لیلا- زینب همه جاها رو تو گرفتی! حالا راننده نمی تونه دنده رو عوض کنه! 

- چیکار کنم اصلا نمیشه تکون خورد!

لیلا- آقای راننده من خودم واستون دنده عوض می کنم!!

حالا لیلا این وسط مدام تقلا می کرد که به راننده نخوره.

راننده- شما ناراحت نباشید من یه جور می رم که تکون نخورید. اینو گفت و سرعتشو حسابی آورد پایین. انگار داشت عروس می برد.

همین جور خندیدیم تا جلوی دانشگاه.

 

هنوز تا شروع کلاس 10 دقیقه مونده بود. مریم و لیلا و سمیه و ساناز درس بانک اطلاعاتی داشتن و من اینترنت. مریم و لیلا رفتن نماز بخونن. منو بقیه هم رفتیم توی راهرو نشستیم.

ساناز- کاش می شد کلاس بانک رو تعطیل کنیم.

سمیه- اگه می شد که خوب بود.

- ببین هیچکس نیومده.

- چرا بابا اون پسرا با ما هستنا.

- خب برو بهشون بگو نرن سر کلاس.

- چرا من برم خودت برو.

- آخه تو متاهلی.

- چه ربطی داره!

ساناز- زینب اصلا تو برو بگو.

من- باشه حتما. به من چه! من روم نمیشه. فقط می تونم برم بگم آقایون این خانما با شما کار دارن! اونوقت جریانو بگید.

ساناز- من فقط با اون 2نفر می تونم حرف بزنم.

 

به سمتی که ساناز اشاره می کرد نگاه کردیم. دیدیم منظورش به لیلا و مریم بوده که داشتن به ما نزدیک می شدن. وقتی نزدیک پسرا رسیدن سریع رفتم جلوشونو طوری که پسرا متوجه بشن به لیلا گفتم :

- اینا می خوان کلاس بانک رو تعطیل کنن. برید مشورت کنید. من رفتم سر کلاس.

 

همون لحظه پسرا رفتن پیش بچه ها و در مورد تعطیلی صحبت کنن. منم رفتم سر کلاسم.

کلاس ساعت 4:15 بود که تموم شد. با سولماز و زهرا رفتیم توی سرویس و منتظر موندیم حرکت کنه. 45 دقیقه بعد که می شد ساعت 5 سرویس حرکت کرد. همش 5-6 تا دختر بودیم و 7-8 تا پسر.

من و زهرا کنار هم نشسته بودیم و از هر دری حرف زدیمو تعریف کردیم و گفتیمو خندیدیم. سولمازم هندزفری به گوش نزدیک ما نشسته بود.

یه کم بعد به آسمون خیره شدم و به ابرای سیاه نگاه کردم. انگار یه جای دیگه بودم. حالم یه جور دیگه بود.

 

یدفه شنیدم یکی از پسرا از عقب اتوبوس داره داد می زنه:

- آقای راننده داری کجا می بری ما رو؟

- آقای راننده داری ما رو می بری خونتون؟

 

یک آن به خودم اومدم. پس بگو حال و هوام واسه چی عوض شده بود!

زهرا- این چرا داره از این طرف می ره؟

 

اطرافمو که نگاه کردم دیدم یه جایی هستیم که نباید باشیم! نمی دونستم کجاییم ولی می دونستم که راه خروج از شهر دانشگاهیمون این سمت نیست!

راننده- من بار اولمه دارم این جاده رو میرم. بهم گفتن از این طرف برم. خب یکیتون بیاد جلو راه رو نشونم بده.

من- (رو به زهرا) یعنی این راننده تا حالا از این شهر خارج نشده که داره اشتباه می ره؟!

زهرا- انگار راننده ش جدیده!

 

پسرا همینطوری به راننده متلک می پروندن و می خندیدن. چن دقیقه ای گذشت.

- آقای راننده پس کی می رسیم خونتون؟

 

راننده هم راه خودشو می رفت. از یه کوچه و پس کوچه هایی می رفت که تا حالا ندیده بودیم. همه چیز هیجانی شده بود. من که داشتم کیف می کردم. گم شده بودیم اما دوس نداشتم به این زودی ها راه رو پیدا کنیم!

راننده- من که دارم می گم یکی بیاد راه رو نشونم بده.

 

یدفه خوردیم به بن بست! به جایی رسیدیم که تقریبا مثه رودخونه ی خشک بود یا شاید مثه یه دره ی کم عمق! راننده پیچید سمت اون دره!

 

دوباره پسرا شروع کردن به مسخره بازی:

- آقای راننده غلط کردیم!

- آقای راننده بخدا ما غیر از کتاب و جزوه چیزی نداریم!

 

پسرا رفتن جلوی اتوبوس و نزدیک راننده نشستن. دوباره دور زدیم و از همون راهی که اومدیم برگشتیم.

- آقای راننده باید 400 تومن کرایه بگیریا!

- چی میگی تازه باید 200 تومنم اضافه بدی! چون آقای راننده لطف کردن توی شهر چرخوندنمون!

بالاخره بعد از کلی این طرف اون طرف رفتن راه اصلی رو پیدا کردیم. همیشه 2 دقیقه طول می کشید که از شهر دانشگاهیمون خارج شیم اما امروز نیم ساعت طول کشید.

---------------------------------------------------------------

پ ن:

1- همش توی این فکر بودم که با این وقت کم و خستگی های زیادم کی برسم اینترنت بخونم! خوشبختانه امتحان اینترنت لغو شد.

 

2- کلاس ساناز اینا سر ساعت خودش برگزار شد و خبری از تعطیلی نبود. استادشون فقط در صورتی کلاسش رو تعطیل می کنه که دندون درد داشته باشه!

 

3- اخر هفته ی خوبی بود. خیلی از کارا بخیر تموم شد.

 

4- چرا اینطوری نگاه می کنی؟ دلم می خواد خاطره بنویسم. اگه بد بود چرا تا آخرشو خوندی؟چشمک

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دریا

خیلی باحال بود تا آخرش خوندم هیچ جوری هم نگاه نکردم خسته نباشی از اینکه وقت میذاری و مینویسی خاطراتت قشنگن

سمیه م

[خنده] این پ ن 4 خیلی باحال بود! یعنی ضد حال بود بیشتر![خنده] خداییش گم شدن دسته جمعی باحاله!! البته حال میده که گم بشی و پیدا نشی باز یه جمع دیگه دنبالتون بگردن تا نصفه شب تو جنگلها! چراغ به دست![قهقهه]

ریحانه

وا علم غیب داری ؟ از کجا فهمیدی اینجوری نیگا کردم؟ [نیشخند] با حال بود گمشدنتون تو حلقم راستی خوش به حال تو اینقدر خاطره داری ما چرا هیچی واسمون خاطره انگیز نمیشه[عینک]

فاطمه

سلام چه باحال.بابا به منم بگو این راننده کی هست.تا سوار ماشینش نشم تا گممون نکنه[چشمک] مواظب خودت باش یا علی

فریماه

آخی قصه تو سعید؟مثه یه قصه عاشقونه خوشمزه میمونه حیف که آخر نداره..!![افسوس]

احسان ریوا

lost گم شدن حس جالبیه برای گمشده اما نه برای منتظر بی خیال عجب راننده مشتی بوده ما که نفهمیدیم خونه اش کجا بود؟ پسرا کجا رفتن؟؟؟؟

بهنام(الماس سیاه)

چقد قشنگ یه نفرو اینقد دوس داری ادم دلش میگیره امیدوارم بهش برسی مارو هم دعا کن هی تنهایی...

یکتا

اتفاقا خوب میکنی که خاطره می نویسی... من که دوست دارم[چشمک][نیشخند]

باشو

سلام اولا ادرس هم گذاشتم اما افتخارندادی دوما فکرمیکنم اون اقاسعید کپی جوادمنه که چون خیلی مثبت بوده توی دانشگاه نوربالامیزد که طرف عاشقش شد بگو بازهم بگو خیلی خوشم اومد.