خواب نا آرام

خلاصه روز جمعه همه خونه دایی ابراهیم بودیم. اگه بخوام واستون بشمارم باید بگم که ساکنین خونه دایی ابراهیم 24 نفر بویم.

پسردایی مامانم یه پسر داره به اسم سعید. خیلی دیوونه بازی و در میاره و پسر شوخ طبعیه. خیلی هم باخداست. گمونم متولد 68 باشه. اون شب توی اتاق پذیرایی زود گرفت خوابید. ساعت 12 شب بود که یکی پیشنهاد داد بریم توی کوچه والیبال بازی کنیم.

من، زهره (خواهرم) ، محمد (داداشم)، حسین (پسرخاله م)و خواهرش فاطمه، رضا (پسرداییم) و خواهرش مریم و شوهر خواهرش محمد وخواهر کوچیکش منصوره، دایی علی و زنش و دختر کوچولوش صبا، زهرا و زینب (خواهرای سعید)، کلا 14 نفر بودیم که اونوقت شب رفتیم تو کوچه و شروع کردیم به بازیه والیبال.

کلی از بازی گذشته بود که با ضربه ی ساعد زهرا توپ روونه ی خونه ی همسایه روبرویی شد! ما هم همه با هم فرار کردیم توی خونه دایی! حالا مونده بودیم اونوقت شب که نزدیک ساعت 1 بود بریم در خونه همسایه رو بزنیم یا نه؟! بعد از کلی کل کل رضا داوطلب شد که بره توپ رو بیاره. خلاصه رفت در زد و در رو واسش باز کردن اما متاسفانه توپ از روی دیواره اونا رفته بود خونه همسایه بغلی! اونا هم خونه نبودن که توپ رو بهمون بدن.

رضا رفت و یه توپ پلاستیکی آورد و شروع کردن به بازیه وسطو! من که از این بازی خوشم نمیومد رفتم بدمینتون برداشتمو با زینب بازی کردیم. بعدشم همه رفتیم واسه خواب.

زندایی رخت خواب خانوم ها رو توی هال انداخته بود و مردا توی پذیرایی خوابیده بودن.این وضع رو که دیدیم کلی غر زدیم که چرا جاهامون عوضیه! ما میخوایم راحت بخوابیم. باید ما توی پذیرایی باشیم و... زندایی هم قول داد از فردا شبش خانوم ها توی پذیرایی بخوابن.

حسین و رضا ازهمون اول رفتن توی حیاط خوابیدن که زیاد گرمشون نشه. اخه لامرد هوای خیلی گرمی داره. حتی توی این فصل هم گرم بود. بقیه آقایون توی پذیرایی خوابیدن. زهرا و فاطمه و خاله مرضیه و خواهرم زهره توی اتاق خوابیدن که راحت لخت بشن. بقیه هم که واسمون فرقی نمی کرد توی هال خوابیدیم. این وسط جای مریم و شوهرش راحت بود که اتاق جدا داشتن. چراغا رو خاموش کردیم که بخوابیم.

اما به جای خواب شروع کردیم به اذیت و قهقهه و سر و صدا. اینقدر داد و فریاد کردیم که شوهرخاله م که من صداش می زنم عمو علی با عصبانیت (البته به روی خودش نیاورد) از اتاق اومد بیرون و رفت سمت حیاط که توی ماشین بخوابه! (حالا نمیدونم از گرما بود یا سر و صدای ما. آخه پذیرایی فقط یه کولرگازی داشت که روشن نکرده بودن. ما هم زیر پنکه خوابیده بودیم).

پشت سر شوهر خاله دیدیم سعید که از سرشب خواب بود با 2 تا بالش و یه پتو و با عصبانیت تمام ازاتاق اومد بیرون و وقتی داشت می رفت سمت حیاط چنان با در هال برخورد کرد که در محکم به دیوار کوبیده شد! (اینو هم نمیدونم از عصبانیت بود یا گرما).

ما هم که این صحنه ها رو دیدیم دیگه لالمونی گرفتیم و خوابیدیم.

موقع اذان صبح بود. همه خواب بودن که شنیدم یکی داره ناله می کنه! خوب که گوش دادم فهمیدم صدای منصوره دختر داییمه! داشت آروم گریه می کرد! از اونجایی که می دونستم اگه بهش بگم چته هیچی نمیگه محل نذاشتم. ولی زن دایی علی رفت سمتش و اونو برد که پیش دایی ابراهیم (بابای منصوره) بخوابونه. بعدش همه نماز صبح رو خوندیم و خوابیدیم.

سر صبحانه:

زن دایی علی- صبح منصوره داشت گریه میکرد بردم پیش باباش بخوابونمش دیدم اصن توی اتاق جا نیست! گفتم این مردا که توی حیاط بودن کی اومدن توی خونه! دوباره مجبور شدم برگردونم سرجاش بخوابونمش!

رضا- دیشب بارون گرفت، واسه همین اومدیم توی اتاق! (گویا نصف شب بارون شدیدی می گیره و حسین و سعید و رضا و عمو علی مجبور می شن برگردن توی خونه!)

عمو علی- منم که توی ماشین خوابیده بودم سردم شد اومدم داخل.

خاله- آخه تو نباید یه پتو با خودت ببری توی ماشین؟

حسین- من وقتی بیدار شدم که بیام توی خونه دیدم نه بالش دارم نه پتو! فقط پتوی سعید بود! وقتی اومدم توی اتاق دیدم سعید خوابیده یه بالش زیر سرشه بالش منم توی بغلش!!

سعید- اون بالش خودم بود!

حسین- نخیر بالش من بود!

من- سعید راس میگه. دیشب که اومد توی حیاط 2تا بالش با خودش برد.

سعید- آخ حسین راس میگه! آخه عمه بعدا اومد یکیشو ازم گرفت!!

خاله- حالا چرا دیشب اینقد در رو محکم کوبیدی؟

سعید- والا من خواب بودم یهو دیدم با در برخورد کردم! گرم بود. شما هم سر و صدا می کردید. منم رفتم توی حیاط بخوابم که دیدم نصف شب بارون گرفت. برگشتم توی اتاق. تا اومد دوباره خوابم ببره که دیدم یکی بالا سرم بلند بلند میگه بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین.... و دوباره بیدارمون کرد! فقط همون سرشب بود که تونستم بخوابم! (خنده منظور سعید به دایی ابراهیمم بود که داشت بلند بلند نماز می خوند!)

داداش محمد- راس میگه! این دایی صبح می خواس واسه نماز بیدارمون کنه اومده بالا سر تک تکمون میگه بلند شید که نماز ستون دین است!

حسین- عمه اگه اسپیلت رو سر شب روشن میکردی تا خونه خنک شه اینقد گرممون نمی شد!

دایی علی- امشب دیگه حق ندارید شلوغ پلوغ کنید! نذاشتید خوب بخوابیم!

 

خلاصه اینم از خواب نا آرام شب اول (البته واسه آقایون) در خونه ی دایی ابراهیم....

البته شب دوم بازم مردا توی پذیرایی خوابیدن چون می خواستن با تلویزیون ال سی دی تا نصف شب فوتبال نگاه کنن.

فرداشم صبح زود قرار شد بریم 13بدر. ولی 13بدر به جای عسلویه رفتیم بندر تِـبـِـن که همون طرفا بود(توی راه عسلویه بودیم که بهمون گفتن مقصد عوض شده! کلی رفتن رو اعصابمون). 36 نفر بودیم. فقط دایی ابراهیم نیومد. کلی توی دریا آتیش سوزوندیم، والیبال ساحلی بازی کردیم، شنا کردیم و بعدشم رفتیم توی یه مدرسه ناهار خوردیم و بعد به قصد سرکوه رفتیم توی گردنه های نورآباد کلی چرخ زدیم. 7تا ماشین بودیم. عجب گردنه های خطرناکی داره! ما هم عقلمونو داده بودیم دست داماد پسردایی مامانم. همه صداشون دراومده بود که 13بدرمونو خراب کردی!

به سرکوه که رسیدیم ماشین بابا پنجر کرد. تا وقتی لاستیک رو عوض کنن ما دختر پسرا از فرصت استفاده کردیم، پسرا رفتن فوتبال بازی، دخترا هم دو به دو بدمینتون بازی می کردیم و والیبال. بعد از پنچرگیری هم رفتیم سمت خونه هامون.

به بقیه زیاد خوش نگذشت. ولی به نظر من اگه به چشم یه خاطره و یه تجربه جدید بهش نگاه می کردن خیلی هم بهشون خوش می گذشت! مثه من!

خیلی چیزا رو واستون تعریف نکردم. آخه دیگه خیلی طولانی میشد.

ممنون که تا آخر خوندی.

/ 14 نظر / 325 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رفیق دلسوخته

اول سلام....دوما سال نو مبارک.....مثل اینکه یادت رفته بود اولین بارت میای سر میزنی.....سوما...تو کی میخوای از این کارات دست بکشی.....قلمدوش : کدوم کارا؟....همینکه همش در مورد جزییات بنویسی بدون اینکه یه نگاه متفاوت ایجاد کنی....بعد هم میگی خیلی چیزا رو تعریف نکردی...باریکلا به این همه توداریت....ولی یه نتیجه رو میشه گرفت...و اون اینکه ....خیلی خوش گذشته بوده...[زبان][چشمک][گل]

فاطمه

سلام خوبی عزیزم؟ خوشحالم که خوش گذشته بهت خیلی جالب بود همیشه شاد باشی

نسیم

شب ناآرام اول شبیه شبی بود که فک و فامیلای مادرم اومده بودن خونمون...من که راحت رو تختم لم داده بودم ولی بابا و مادر و خواهر و خواهر زادم تمام شبو بدون پتو لرزیدن...کلا شب بدی براشون بود.

فريماه

خب الهي شكر كه به تو يكي خوش گذشته وگرنه دوباره هممونو كول ميكردي ميبردي عسلويه[چشمک]

ژن کاذب

سلام بازم خوبه بهت خوش گذشته .. [لبخند] راستی خواهش میکنم ( که تا اخر خوندم ) [نیشخند] مرسی که توی ادامه مطلب ننوشتی .. [چشمک][نیشخند][گل]

باشو

سلام .ادامه رونوشتم دوست داشتی وحوصله بیاااااااااااا

ترانه

جالب بود .. مثل همیشه ...[گل][گل]

ماسح

قانون های ذهنی می گن خوشبختی یعنی رضایت. مهم نیست ، چی داشته باشی یا چقدر، مهم اینه که از همونی که داری راضی هستی یا نه؟! چون یه وقتهایی آدم خیلی چیزها داره اما باز هم احساس خوشبختی نداره! و بر عکسش! پس یه قانون وجود داره، که می گ، میزان خوشبختی مساویه، میزان رضایت. زندگی مجموعه ای از لحظه هاست! چون پشت این لحظه، لحظه ی بعدیه و پشت اون لحظه ی بعدی است. پس، اگه می خوای در کل زندگی راضی باشی اول باید تمرین کنی تا در لحظه راضی باشی.استاد می گفت: اگه کسی تصمیم بگیره فقط توی لحظه ی اکنون راضی باشه، بعد ، به لحظه ی بعدی ، که رسید، باز در لحظه ی اکنون راضی باشه و بعد به لحظه ی بعدی که رسید باز ... دانشمندان ذهنی به لحظه ی اکنون می گن، لحظه ی ابدی اکنون!

مینا

سلام. خوبی؟ رمز دار شده وبت؟؟[ناراحت]

همثانیه

سلام خواهر خوبم به ما که سر نمی زنی ما هم که چی بی معرفتیم یاد داشتها هم خصوصی نامه ای نوشتم به آقای فرهادی نظر شما برام خیلی مهمه منتظرم