خواب و مارمولک

زمان: 30/04/91

 

پنجشنبه شب بود که مینا پیشنهاد داد روز جمعه با هم بریم بلوار چمران واسه تفریح. قبول کردم. اول پیشنهاد ساعت 2 ظهر رو داد که با مخالفت من به 5 بعدازظهر تغییر کرد.

خونه ی ما تا بلوار چمران حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم فاصله هست (البته با اتوبوس واحد)... به هر حال مجبور بودم واسه به موقع رسیدن ساعت 3:30 از خونه حرکت کنم.

ساعت 1:30 رفتم یه کم بخوابم. اما قبلش به مینا اس دادم تا از رفتنشون مطمئن شم. آخه گاهی میزنه زیرش!

جواب اومد که بیا ساعت 6 بریم! منم دیدم اگه 6 اونجا باشم باید یک ساعت بعدش برگردم خونه1 این شد که مخالفت کردم و گفتم خودتون برید.

خلاصه گرفتم خوابیدم و خواب دیدم که با مینا رفتیم شاهچراغ!... وقتی رسیدیم اونجا مینا وارد حرم شد و من توی صحن با خاله اینا و دختردایی های مامانم و بچه هاشون برخورد کردم و سرگرم اونا شدم!...

ازخواب که بیدار شدم شال و کلاه کردم و رفتم شاهچراغ... حدود 2 ساعت توی حرم بودم. بعد از خوندن نماز زیارت و چن تا نماز واجب به نیابت بقیه شروع کردم به خوندن قرآن. بعد از اون هندزفری رو گذاشتم گوشمو شروع کردم به گوش دادن شعر آقاسی که واسه امام زمان خونده بود.

روز جمعه توی حرم شاهچراغ با صدای آقاسی خیلی زیبا شده بود.

خلاصه توی همین حین نمی دونم چرا همش احساس می کردم یه جونور داره اون ورا پرسه می زنه! اما هر چی نگاه می کردم چیزی نمی دیدم. از این فکرم تعجب کرده بودم.

یه خانم مدتی بود جلوی من نشسته بود. دو قدم با من فاصله داشت. تصمیم گرفت دراز بکشه. کیفشو که گذاشت زیر سرش حسم قوی تر شد! پیش خودم گفتم نکنه الان یه مارمولک بیاد بره طرفش!

چشمتون روز بد نبینه! به ثانیه نکشید که دیدم یه مارمولک گردن کلفت که قد و قوارش یک وجب بود و نمی دونم از کجا پیداش شده بود با سرعت تمام رفت پشت سر اون خانم و همونجا ایستاد!

من که هم خیلی ترسیده بودم و هم خیلی تعجب زده بودم تکون نخوردم! فقط فکر می کردم که چطوری اون خانم رو مطلع کنم؟!

از جام بلند شدم و رفتم سمتش و آروم گفتم خانم بلند شو که یه مارمولک پشت سرته!

خانمه هم تا اینو شنید یه جیغ زد و سرجاش نشست! رنگش پریده بود! مارمولکه هم پا گذاشت به فرار و رفت گوشه ی دیوار ایستاد!

یه بار به مارمولکه نگاه می کردیم یه بار به همدیگه!

 

خانم- خوب که دیدیش! بکشمش؟

من- می تونی؟

- آره!

- من که می ترسم شما بکش. ولی با چی می کشی؟

 

کفشامون توی دستمون بود ولی کشتن اون جونور با کفش کار سختی بود.

هی به خودم می گفتم برم خادم صدا کنم اما نمی تونستم!

یه دختر جوون که شاهد ماجرا بود رفت خادم رو صدا زد. اونم با جارو افتاد به جون مارمولک و بعد از کلی تلاش بی وقفه بالاخره تونست جونشو بگیره!

هنوزم موندم تفکر من در مورد وجود اون مارمولک به خاطر یه قدرت خاصه که من دارم یا بخاطر افکار بد من بوده که سر و کله ش پیدا شده؟!

نظر شما چیه؟

/ 2 نظر / 26 بازدید
عمه

سلام.منکه بشدت ازمارمولک بدلیل سرعتش میترسم.اگه من جای خانومه بودم الان سومم بود.خب حتما چندبارقبلنا دیده بودیش .وحس تو دوباره بکاراومد.[گل]

فرمانده گردان شهیدان زنده(میلاد)

سلام دوست عزيز با متن كوتاهي با عنوان الو الو خدا. . .به روزم... خوشحال ميشم ضمن بازديد نظرتون رو هم در مورد برداشت شخصيتون بگذاريد موفق و پويا باشيد...