وقتی پای خدا وسط باشد

دوشنبه، 1391/03/22، دانشگاه

 

دو هفته بود بابت تهیه گزارش کارآموزیم خواب و خوراک نداشتم. در واقع باید بگم زندگی نداشتم. مونده بودم چی باید بنویسم و تحویل بدم. از یه طرف کلی از همکارم حمید که توی شرکت کیش کار می کنه کمک گرفتم. بنده خدا دیگه اینقد از دستم کلافه شده بود که هر وقت می رفتم سراغش می گفت زینب هر چی می خوای بگو ولی در مورد کارآموزی سوال نپرس. منم می گفتم چشم و پشت سرش کلی سوال می پرسیدم!خنده

 

خلاصه یه قسمت از کار رو که مربوط به صرافی بود با راهنماهایی که حمید واسم می فرستاد نوشتم. یه قسمت از کار رو هم که مربوط به کارای حسابداری می شد توسط سی دی آموزشی نرم افزار حسابداری نوشتم. در صورتی که هیچ وقت با این نرم افزارا کار نکرده بودم. خودتون که می دونید چقد فراریم از حسابداری! یه قسمت از کارو هم از اینترنت درآوردم. خلاصه روی هم یه 89 صفحه جور کردم.

 

توی این 2 هفته مدام ترس و دلهره داشتم که اگه استادم که تا حالا هیچ وقت بابت کارآموزی سراغش نرفته بودم گزارشمو قبول نکنه چه خاکی به سرم بریزم! گفته بود قبل از صحافی کردن باید گزارش رو ببینه. گاهی گریه می کردم از دست سهل انگاریم.

امروز با مینا رفتیم دانشگاه واسه نشون دادن کارم. وقتی رسیدیم که استاد داشت از دانشجوهاش امتحان عملی می گرفت. بعضی از بچه ها پشت در کارگاه منتظر بودن نوبتشون بشه. گویا 2 تا سکشن 2تا امتحان مختلف داشت.

استاد خواست منتظر بمونم امتحانش تموم شه بعد کارا رو ببینه. منم لپ تاپ به دست توی راهرو قدم می زدم.

مینا:  زینب تا این امتحانش تموم میشه بیا بریم ساختمون اداری من استاد پروژمو ببینم. می خوام ببینم فاز اول پروژمو قبول کرده یا نه.

- می ترسم باهات بیام اونوقت استاد بره

- نترس نمیره این بعدش امتحان مباحث می خواد بگیره از بچه ها. ولی برو ازش اجازه بگیر.

 

جریانو که به استاد گفتم. گفت امتحانش طول می کشه و اجازه داد برم.

از در کلاس که اومدم بیرون خواستم برم پیش مینا که یکی گفت سلام!

نگاه کردم دیدم هدی ایستاده جلوم! پریدم تو بغلش. کنارشم معصومه نشسته بود و با اونم کلی احوالپرسی کردم. از دیدن هم خیلی خوشحال شده بودیم. اونا هم اومده بودن پروژه هاشونو نشون بدن.

 

معصومه: واسه چی اومدی؟

- کاراموزیمو می خوام نشون بدم.

- وای وای وای.. منم کاراموزیم با همین استاد بود. اینقد ازم سوال پرسید که خدا می دونه. ولی 20 گرفتم.

 

اسم سوال پرسیدن رو که آورد استرس گرفتم. اگه سوالی می پرسید که نمی تونستم جواب بدم خیلی بد می شد.

 

مینا: زینب تو چیزی خوندی؟

- نه. بیا بریم ساختمون اداری و زود برگردیم. می خوام یه کم بخونم.

- این می پرسه ها

- بیا زود بریم ساختمون اداری و برگردیم تا یه کم بخونم.

 

توی ساختمون اداری مینا رفت سراغ استادش. منم اومدم برم دفتر ارتباط با صنعت که نامه اتمام کارآموزیمو تحویل بدم که متوجه شدم یکی داره از پله ها میاد بالا.

 

- لیلا راستی!!


لیلا که جا خورده بود با تعجب بالا سرشو نگاه کرد و با دیدن من چن تا خفه بشی نثارم کرد و زد زیر خنده! یه کم حرف زدیم و رفت دنبال کاراش.

منم رفتم توی دفتر و نامه رو دادم به مسئولش. یه نگاه به نامه انداخت و گفت:

- چه خبر از ارز؟

- هیپنوتیزم زبونم بند اومد!

- مگه توی صرافی کار نبودی؟ الان وضع ارز چجوریه؟

- من تا قبل از عید بیشتر اونجا نبودم. الان نرخ دستم نیست.دروغگو

- نامه ت شماره نداره. ببر شماره کن بعد بیار.


بدون چون و چرا نامه رو گرفتمو اومدم بیرون. همینو کم داشتم. این آدمه هیچ کاره وقتی سوال می پرسه دیگه خدا بداد استاد برسه. اون حتما سوال پیچم می کنه.

استاد مینا هم بهش گفته بود از پروژه پرینت بگیره بیاره نشونش بده. با هم رفتیم کافی نت.

15 دقیقه بعد پیش استاد مینا بودیم. استاد خوش اخلاقی بود اما خیلی پیله.  صفحه ها رو ورق می زد و نگاه می کرد. اول گیر داد که این چه جور پرینت گرفتنه. خیلی نامنظمه! بعد فهمید بخاطر عجله بوده. بعد گیر داد که چرا فلان نمودارا رو نداری. بعد دفترچه رو بست و زد زیر خنده!

 

- میگن استادا از ب بسم الله ایراد می گیرنا!! نگاه کن.

 

به صفحه ای که بهش اشاره می کرد نگاه کردیم. دستشو گذاشته بود روی بسم الله! خنده راس می گفت. مینا واسه بسم الله نوشته بود بسم الله رحمن الرحیم!

خلاصه کارمون که تموم شد از ساختمون رفتیم بیرون. زنگ زدم به جعفر. جعفر پسر دختر عمه ی منه. تهران کار می کرد واسه حاجی. ازش نرخ دلار رو پرسیدم تا اگه استاد ازم پرسید سوتی ندم. اونم زنگ زد از حمید پرسید. پیش خودم گفتم حتما حمید این شکلی شدهکلافه

 جلو ساختمون ایستاده بودیم منتظر آژانس که علی ترماه رسید. علی ترماه همکلاسیه کاردانیم بود. یه پسر خیلی مذهبی و آروم. جریاناتی داشتیم با هم. احوال پرسی کرد و رفت تو ساختمون. اونم دنبال کارای پروژه بود.

وقتی رسیدیم دانشگاه استاد همچنان داشت امتحان می گرفت. معصومه رفته بود پیشش . چن دقیقه بعد اومد بیرون و هدی رفت پیشش. داشتم از ترس سکته می کردم.

آیه هایی که باشو یادم داده بود رو از وقتی استاد رو دیده بودم چن بار خونده بودمو بهش فوت کرده بودم که ازم چیزی نپرسه. صبحشم یکی از دعاهای سریع الاجابه رو به پیشنهاد مامان خونده بودم. شب قبلشم دعای توسل خونده بودم. ولی خب چه میشه کرد. استرسه دیگه!

خلاصه با توکل به خدا و کارایی که کرده بودم بعد از هدی رفتم توی کلاس. استاد آروم اشاره کرد پشت میز بشینم. فایلو واسش باز کردم. از فهرست مطالبی که شماره نداشت شروع کرد.

 

- این شماره صفحه هاش مشخص نیس؟

- گفتم شاید چیزی بخواد کم و زیاد شه واسه همین گذاشتمش واسه آخر کار.


به نشونه تایید سری تکون داد و دستشو گذاشت رو دکمه کیبورد. صفحه ها رو به سرعت رفت به سمت پایین. هنوز به وسطاش نرسیده بود که گفت برو خوبه!!!

من اینجوری شده بودمتعجب منتظر بودم یه ایراد گنده ازش بگیره یا لااقل 2تا سوال بپرسه اما....

با خوشحالی از کلاس پریدم بیرون. بعد یادم اومد که برگه هامو امضا نکرده. دوباره رفتم پشت در کلاسش. داشت با موبایل صحبت می کرد. داشتم دس دس می کردم که علی ترماه رسید. اونم با استاد کار داشت. واسه توی کلاس رفتن پیش قدم شد و منم پشت سرش. کارامونو انجام دادیمو با هدی و بچه ها رفتیم سوار ماشین هدی که بریم شیراز. 

اما اول رفتیم ساختمون اداری که معصومه کارشو انجام بده. توی همین فرصت نقاشیای هدی رو نگاه کردیم و کلی در مورد کلاس رفتن حرف زدیم. وقتی دیدم معصومه دیر کرده رفتم دنبالش و  پیداش کردم. صبر کردم کارش تموم شه. همین طور که داشتم اطرافمو دید می زدم چشمم افتاد به یه دختر تپل که از اتاق امور مالی اومد بیرون که بره سمت حیاط.

صدا زدم سانااااااااااااز

دیگه حسابی جمعمون جمع شده بود. 5تایی سوار ماشین شدیم و رفتیم شیراز. چقد خوش گذشت امروز.

 الان حس می کنم صبح که با مینا می رفتم دانشگاه 2نفر نبودیم و 3نفر بودیم و موقع برگشتن به جای 5نفر 6نفر بودیم.

امروز خدا همه جا باهام بود. خیلی دوستت دارم خدا جون.

/ 6 نظر / 12 بازدید
محمد علی

سلام آبجی نگفتم اینقدر حرص نخور دیدی درست شد خدا رو شکر

باشو از این دعا ها به ما نمی ده؟

امراله یوسفی

سلام دوباري خاطرتونو خوندم يادم رفت نر بدم ماشااله شما هميشه حرص ميخوريد بازم خدا شانس بده و خيلي هم خوب كه همه چي درست شد[گل]

ترانه

سلام .. خوبی ؟ امیدوارم همیشه خدا باهات باشه .. راستی من دوباره برگشتم .............

عمه

اون کیه باشو رو دعاگوی خاص می بینه؟[خجالت]