شاید واسه آخرین بار بود

لیلا (یکی از دوستام) همکلاسیه سعید بود و اونم کلاسش تشکیل نمی شد. منتظر شروع اندیشه بود تا بریم کلاس. از اینکه سعید نرفته بود خونه تعجب می کردم. از طرفی خدا خدا می کردم که به قصد کلاس اندیشه مونده باشه.

آخه فقط یه جلسه اومده بود سر کلاس و دیگه توی کلاس ندیدمش.

لیلا یه لحظه رفت سمت انتشارات که سعید جلوشو گرفت. بعدشم لیلا دفترشو داد بهش. من از دور داشتم می پاییدمش.

دلم می خواس بیاد از من جزوه بگیره. با من حرف بزنه. هر چی لازم داره از من بخواد. اما گفتم حتما کارش مربوط به درس شبیه سازیه که من ندارم. بی خیال شدم.

لیلا دوباره اومد پیش من و شروع کرد یه چیزایی نوشتن. چن لحظه ای که گذشت سعید اومد سمت ما. یه سلام علیک با من کرد و رو کرد به لیلا، دفتر لیلا رو گذاشت جلوشو خم شد روی دفتر:

- ببخشید اینایی رو که اینجا نوشتید چیه؟ من سر در نیاوردم.

یه کم خودمو بهشون نزدیک کردم و یه سرک توی جزوه ی لیلا بردم. یه چزایی رو با مداد نوشته بود. نوشته ها مربوط به کلاس اندیشه بود. دیگه واقعا حسودیم شد. مگه سعید نمی دونست منم اندیشه دارم؟ پس چرا پیش خودم نیومد؟!

همینجور که لیلا داشت واسه سعید توضیح می داد یک آن سعید سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد. راست ایستاد و با لبخند همیشگیش گفت:

- شما هم اندیشه دارید نه؟

- بله

- جسارتاَ میشه باهاتون تماس بگیرم و ازتون بپرسم استاد از چه جاهایی می خواد امتحان بگیره؟

-اشکال نداره  (توی دلم: من که می دونم هیچ وقت این کارو نمی کنی!)

- هنوز نگفته امتحان از کجاست؟

- قراره امروز بگه

- من نمی دونم شمارتونو دارم یا نه! فک کنم ندارم!

- (توی دلم: واقعا که! چن بار ازم شماره گرفتی اما یه بارم سیوش نکردی!)

گوشیمو درآوردم و یه میس انداختم رو گوشیش. داشت شماره رو سیو می کرد. البته گمون کنم!

همینجوری بهش خیره شده بودم. سرش روی گوشیش بود. دلم میخواس یه حرفی بزنم. نمی دونستم چی بگم. اگه مینا اونجا بود حتما خفه م می کرد.

یه چیزی به ذهنم رسید که بگم.

- شما با استاد اندیشه صحبت کردید که نمی یاین سر کلاس؟

- بله.

لیلا- خب چرا نمی یاین سر کلاس؟

- چون باید برسم به محل کار.

سعید روشو کرد به من و شروع کرد تعریف کردن:

- آخه میدونید چی شد؟ من یه بار به جای اینکه بیام سر کلاس اندیشه ی 2 ، اشتباهی رفتم سر کلاس اندیشه ی 1 (آخه استاد این 2 تا کلاس یه نفره). وقتی استاد داشت اسما رو می خوند بهش گفتم اسم منو نخوندی! هر چی توی لیست می گشت می گفت اسمت نیست! همون موقع یکی از پسرا شروع کرد به متلک گفتن! همش می گفت آقا مطمئنی دانشگاه رو درست اومدی؟ آقا اصلا مطمئنی دانشجو هستی؟!! خلاصه همینجوری داشت متلک می گفت. منم هی هیچی بهش نمی گفتم اونم پررو تر میشد. آخر پریدم بهشو با هم بحثمون شد! بعدش استاد اومد آشتیمون داد و بهم گفت شما اصلا نمی خواد بیای سر کلاس. اشکال نداره.

من چشمام شده بود 4تا. خواستم به سعید بگم بهت نمیاد دعوا راه بندازی ولی وقتی فهمیدم بعد از کلی صبر و تحمل این کارو کرده بهش حق دادم.

- اوناهاش اون پسره بود که اونجا ایستاده

اون سمتی رو که سعید داشت اشاره می کرد نگاه کردم. دیدم یه پسر هیکلی و بدقواره با موهای سیخ سیخی و خیلی زشت ایستاده یه گوشه و داره با یه نفر حرف می زنه.

- این بود؟

- آره

- خوبش کردید. حقش بود.

داشتیم حرف می زدیم که یهو ساسانی اومد کنارمون و سلام علیک کرد. همون موقع سعید خیلی سریع گفت خب با اجازتون ما دیگه بریم. خدافظ

سعید داشت می رفت اما ساسانی همونجا ایستاده بود!

ساسانی رو کرد به لیلا و گفت:

- واسه کلاس شبیه سازی نشستید؟

- نه گفتن که تشکیل نمی شه.

دوباره سعید برگشت کنارمون!  رو کرد به منو گفت:

- شما شبیه سازی ندارید؟

- نه خدا رو شکر  (ترم پیش به راحتی این درس و پاس کرده بودم. ولی این ترم پدر بچه ها داشت بابت این درس درمیومد)

ساسانی گفت:

- پیاده سازی هم ندارید؟

- نه الحمدالله

سعید با خنده گفت: همه رو پاس کردید نه؟

- شبیه سازی رو که پاس کردم. درسای اختیاریمم کامل گرفتم. دیگه به پیاده سازی نرسید.

- خب با اجازتون ما دیگه می ریم.

سعید و ساسانی خدافظی کردن و رفتن.

دلم نمی خواست بره. دلم می خواست حداقل این جلسه آخر رو واسه کلاس اندیشه می موند. اما رفت. دیگه نمی دیدمش. کلاساش تموم شده بود. می رفت تا روز امتحان. بعد از امتحانم می رفت تا ترم بعد. ترم بعد هم چون ترم اخر هر دوتامون بود و درسای کمی واسمون مونده بود بعید می دونم باز ببینمش. شاید امروز واسه آخرین بار بود که می دیدمش و باش حرف می زدم. دلم واسش تنگ شد. کاش لااقل می دونستم کسی توی زندگیش هست یا نه!!

با لیلا رفتیم سر کلاس اندیشه. خیلی ازصندلی هایکلاس رو برده بودن بیرون. من و لیلا یه جا پیدا کردیم و کنار هم نشستیم. بچه هایی که دیر میومدن از بیرون صندلی میاوردن.

10 دقیقه ای از درس دادن استاد گذشته بود. اشتم تند تند مطالبی رو که می گفت یادداشت می کردم.

همون موقع یه پسره با صندلی توی بغل وارد کلاس شد. تا حالا ندیده بودمش. صندلیشو درست گذاشت جلوی صندلیه من. اینقد نزدیک من نشسته بود که گفتم الان.... چون خیلی مزاحمم نبود چیزی بهش نگفتم.

استاد درس می داد و منم می نوشتم و این پسره هم مدام برمیگشت از رو دست من می نوشت.

تقریبا آخرای کلاس بود که بهم گفت:

- میشه من جزوه شما رو بگیرم؟

من همه ی جزوه هام کامل بود الا جزوه اندیشه. حقیقتش همش چرک نویس بود و فرصت نکرده بودم پاکنویسش کنم. چون روی برگه مینوشتم همه ی جلساتم قاطی پاطی شده بود.

- من جزوه ندارم. ولی استاد جزوه ی یکی از بچه ها رو که کامل بود گذاشته توی انتشارات تا بچه ها از روی اون بخونن.

- نه جزوه ی شما کاملتره!!تعجب

- از کجا معلوم؟

- من همیشه شما رو زیر نظر داشتم. می دیدم همیشه میومدید سرکلاس و همه چیزو می نوشتید. چه روزایی دانشگاه هستید که جزوه رو بگیرم؟

- ولی توی چرک نویس نوشتم. اگه فرصت کردم پاکنویس کنم 4شنبه میارم.

- خوبه من 4شنبه عصر کلاس دارم.

- ولی من صبح کلاس دارم.

- اشکال نداره. فوقش یه جا بیرون قرار می ذاریم جزوه رو می گیرم!تعجب لطفا شماره ی منو یادداشت کنید و بهم خبر بدید.

- باشه بگید شمارتونو .

شمارشو نوشتم و پیش خودم گفتم بشین تا باهات قرار بذارم بچه پررو.  

کلاس که تعطیل شد ازم خواست تا شیراز همراهشون برم. آخه ماشین داشتن. اما قبول نکردم و گفتم می خوام با بچه ها برم.

بازم معرفت این. وگرنه یکی مثه ساسانی و دوستش هیچ وقت از این تعارفا نمی کنن. خیال می کنن من یا بچه های دیگه وظیفمونه واسشون یه کاری انجام بدیم!

قراره جزوه اندیشه رو پاکنویس کنم. اونم فقط به هوای اینکه شاید سعید از من جزوه رو بخواد.

می دونم، می دونم که نه باهام تماس می گیره و نه چیزی ازم می خواد. اما بازم چون دوسش دارم این کارو واسش می کنم.

چه اون بخواد ... چه نخواد!

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باشو

بکوش خواجه واز عشق بی نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری[گل][گل] دستمو گرفتی منو تا انتهای کوچه کشوندی وحالا من موندم وخاطرات نمناکم.[لبخند][قلب][گل][قلب][قلب][قلب][گل][گل][گل]

فاطمه

سلام این طوری که تو تعریف میکنی کلی دلم گرفت

مینا

سلام. من هیچ وقت نتونستم یه طرفه کسی رو دوست داشته باشم. اگه بفهمم یه طرفه است زودی بی خیالش می شم. امیدوارم دوست داشتنت دو طرفه باشه .[نیشخند][گل]

SiNA Hp (باران عشق)

هی فلانی من ناپیدای دنیاهای توأم کمی پا سست تر کن ... نامی آشنا نشسته باشد شاید بر گوشه دورترین سنگ این گورستان و مرگی صورتی روی آبی زندگی کسی دویده باشد کسی نه آنقدر دور از خیال های شبانه ات شاید نه آنقدر دور از دنیای مجازی ات شاید هی فلانی بمان نه آنقدر دور که نرسد دستم به تاب موهایت بودن ات دنیایی ست کمی پا سست کن برای وقتی دیگر شاید …

باشو

سلام چی شد خبری ندادی؟

ریحانه

من سوسک زیاد دیدم ولی جالب بود ببخشیدا من دیر به دیر میام واقعا گرفتارم و شرمنده ی تو هم میشم [خجالت]

ریحانه

ببینم انگار من اشتباهی برات کامنت گذاشتم چون هر دو تا وبت باز بود هر دو کامنتات هم باز کرده بودم الان احساسم بهم میگه کامنت سوسکه رو گذاشتم برای اینجا [خجالت] این خاطره تو سیو میکنم بعد میخونم [گل]

یکتا

خوش به حال این آقا سعیدااااااااااااااااا!!!!![چشمک]

هيچستان

درود با اجازه تون وبلاگ خاطراتتون رو لينك كردم خوشحال ميشم شما هم ليتك كنيد البته توي وب خاطراتتون ! راستي اگه از عنوان لينك خوشتون نيومد بگين عوضش كنم ! پيروز باشيد

احسان ریوا

سلام علیکم ببخشید درو باز کنید کارگریم برای تمیزی وبلاگ اومدیم اومدیم گرد گیری خانوم دکتر از کجا شروع کنیم بابا این ها خاک خوردن رفتن پیکارشون که بیا یه گرد گیری کن اینجارو